سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند

سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند

تهران-ایانا- اگر نیت صدساله دارید، آدم تربیت کنید؛ هنر را نمی‌شود با بخشنامه تربیت کرد؛ بخشنامه هم نهایتاً کارمند تربیت می‌کند، اما سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند.

کدخبر: 137748

روز سینما فقط روز بازیگر و کارگردان و فیلمبردار نیست؛ روز «حق روایت کردن» است؛ حقِ دیدن، حقِ دیده شدن، حقِ پرسیدن و حتی حقِ ناراحت کردن کسانی که عادت کرده‌اند فقط تصویر مطلوب خودشان را روی پرده ببینند.

چراغ سالن که خاموش می‌شود، تازه چشم آدم باز می‌شود، شاید معنای همان جمله قدیمی همین باشد: «سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند» البته به یک شرط؛ بگذاریم سینماتوگراف سینماتوگراف بماند؛ نه تابلو اعلانات، نه بولتن اداری و نه بلندگوی صاحبان قدرت.

ناصرالدین-شاه-آکتور-سینما-2-1024x674

آن روزها تصویر حرمت داشت

هر بار این جمله از «ناصرالدین شاه، اکتور سینما» را می شنوم، دلم می‌خواهد چراغ‌ها خاموش شوند، پرده سفید روبه رو روشن شود و من برگردم به روزگاری که سینما رفتن فقط فیلم دیدن نبود؛ یک مراسم بود.

خودم را میان یکی از همان سینماهای قدیمی تصور می‌کنم؛ پشت گیشه‌ای با شیشه کوچک، بلیت کاغذی در دست، پوسترهایی که با خط درشت نام بازیگران را فریاد می زدند، صندلی‌های مخملی کهنه، پرده زرشکی و آن نور باریکی که از اتاق آپارات می آمد و میان دود و غبار سالن، خودش را تا پرده می رساند. صدای باز و بسته شدن تخمه، زمزمه تماشاگران و اعتراض یکی از ته سالن که «بشین بابا» و بعد، ناگهان سکوت و فیلم شروع می شد...

آن روزها تصویر حرمت داشت. قهرمان را می شد دوست داشت و از ضدقهرمان متنفر شد، برای یک شکست بغض کرد... «گاو» فقط قصه مش حسن و گاوش نبود؛ قصه آدمی بود که وقتی همه دارایی اش را از او بگیرند، ممکن است حتی خودش را هم فراموش کند. «قیصر» فقط چاقو و پاشنه کفش نبود؛ خشم نسلی بود که قانون را دیرتر از انتقام می دید. «گوزن ها» رفاقت را برد وسط زخمی ترین کوچه های جامعه. «رگبار» لطافت را در میان روزمرگی پیدا کرد و «سوته دلان» به ما یاد داد گاهی ساده ترین آدم قصه، عمیق ترین آدم آن قصه است.

170775687

علی حاتمی زبان می‌ساخت

بعد انقلاب شد، جنگ آمد، شهرها عوض شدند، آدم ها عوض شدند؛ اما پرده سفید ماند.«باشو، غریبه کوچک» آمد و وطن را نه در شعار، که در آغوش یک زن شمالی تعریف کرد. «خانه دوست کجاست؟» نشان داد برای ساختن یک جهان بزرگ، گاهی فقط یک دفتر مشق و یک کودک کافی است. «اجاره نشین ها» از دل یک ساختمان ترک خورده، جامعه ای کامل ساخت. «هامون» سرگشتگی آدم روشنفکر ایرانی را چنان به تصویر کشید که هنوز پس از دهه ها، خیلی ها وقتی در خودشان گم می شوند، اندکی هامون می شوند.

و بعد، علی حاتمی...اصلاً درباره حاتمی نمی‌شود گفت فیلم می ساخت. حاتمی زبان می ساخت، کوچه می ساخت، تهران می ساخت، تاریخ را از کتاب بیرون می کشید و پشت میز قهوه خانه می نشاند. شخصیت هایش حرف نمی زدند؛ نثر فارسی را زندگی می کردند.

«کمال الملک»، «هزاردستان»، «مادر»، «دلشدگان»، «سوته دلان»، «حاجی واشنگتن»… هر کدام انگار تکه ای از ایرانی بودند که حاتمی می ترسید از یادمان برود. در «کمال الملک» یک جمله کافی است تا تاریخ سیاست ایران را در چند ثانیه خلاصه کند؛ جایی که کمال الملک می گوید: «اگر تفرعن گذاشت، سری به عبرت به صحرا بزنید…» و آن طعنه جاودانه مظفرالدین شاه به اتابک عازم مکه که راه روسیه را انتخاب کرده بود: «از این راه به خدا نمی رسی حاجی؛ به خانه خدا شاید.»

عجیب است؛ چهل سال می گذرد و بعضی دیالوگ ها نه تنها کهنه نمی شوند، بلکه هر سال کاربردی تر هم می شوند. انگار مشکل از دیالوگ نیست؛ تاریخ است که اصرار دارد بعضی سکانس ها را مدام بازسازی کند.حاتمی سیاست را فریاد نمی زد؛ نیش می زد. می دانست طعنه ای که خوب نوشته شود، بیشتر از صد خطابه عمر می کند. شاید برای همین است که امروز هم کافی است یکی از دیالوگ هایش را در شبکه های اجتماعی منتشر کنید؛ هرکس خیال می کند برای همین هفته نوشته شده است.

111

بازیگر بزرگ پیر نمی‌شود

سینما فقط تصویر نبود. گاهی چند نت کافی است تا یک فیلم کامل در ذهن آدم زنده شود. مجید انتظامی از همین جنس است. کافی است سوت آغازین و آن ملودی آشنای «از کرخه تا راین» شنیده شود تا ناگهان سعید، راین، جانباز شیمیایی، غربت و جنگ همه با هم برگردند. یا چند میزان از «بوی پیراهن یوسف» کافی است تا دایی غفور دوباره منتظر بماند؛ انتظاری که انتظامی آن را نه فقط با نت، بلکه با حس فقدان ساخته بود.خودش نیز درباره پیوند موسیقایی این دو فیلم و به کارگیری سوت به عنوان عنصری مشترک سخن گفته است. این همان جادوی سینماست؛ سال ها بعد ممکن است قصه را دقیق به خاطر نیاوری، اما چند نت ناگهان یک دوره از زندگی ات را از جایی دور بیرون می کشد و جلویت می گذارد.

و بعد چهره‌ها می آیند...جمشید مشایخی با آن وقار عجیبش در قامت «کمال الملک»؛ هنرمندی که حتی سکوتش دیالوگ داشت. محمدعلی کشاورز با آن صدای استوار و حضوری که قاب را پُر می کرد. علی نصیریان که از «گاو» تا «هزاردستان» و سال های بسیار بعد، ثابت کرد بازیگر بزرگ پیر نمی شود؛ فقط نقش هایش عمیق تر می شوند.

عزت الله انتظامی، آقای بازیگر، که مش حسن را آنگونه زندگی کرد که مرز آدم و نقش از میان رفت. اکبر عبدی که می توانست در یک سکانس تو را از خنده روده بر کند و چند دقیقه بعد بغض در گلویت بنشاند. داود رشیدی که مُفَتِّش شش انگشتی را به یکی از ماندگارترین چهره های «هزاردستان» بدل کرد. ژاله علو؛ صدایی که خودش بخشی از حافظه شنیداری این سرزمین است. مهدی فخیم زاده که هم جلوی دوربین و هم پشت آن، قصه گویی را خوب می شناخت.

و مرضیه برومند؛ زنی که برای چند نسل، جهانی دیگر ساخت. نسلی که با «مدرسه موش ها» و «خونه مادربزرگه» بزرگ شد، خوب می داند خاطره فقط در فیلم های جدی و روشنفکرانه ساخته نمی شود؛ گاهی یک عروسک، یک ترانه و یک خانه کوچک می تواند تا آخر عمر گوشه ای از کودکی ات را اشغال کند.

n00256698-b

جامعه را نمی‌شود از پشت تریبون شناخت

نسل بعد آمد...نیکی کریمی با «عروس» و «سارا» به یکی از مهم ترین چهره های زن سینمای دهه هفتاد بدل شد. هدیه تهرانی با آن سردی حساب شده و نگاه نافذش در «قرمز» و فیلم های پس از آن، تصویری تازه از زن شهری به سینما آورد. پرویز پرستویی، فاطمه معتمد آریا و لیلا حاتمی، و بعدتر فرهاد اصلانی با بازی های بی تکلف و دقیق، و هنگامه قاضیانی با حضور آرام اما عمیقش، هر یک بخشی از حافظه تصویری نسلی شدند.

و پشت همه این چهره ها، کارگردانانی ایستاده بودند که هر یک ایران خودشان را ساخته اند. مسعود کیمیایی ایران را از کف خیابان نگاه کرد؛ با رفاقت، خیانت، غیرت و آدم های زخمی. داریوش مهرجویی آدم ایرانی را برد روی تخت روانکاوی؛ از «گاو» تا «هامون»، «سارا» و «لیلا». عباس کیارستمی جهان را آنقدر ساده دید که جهان مجبور شد برای فهم آن سادگی، بارها فیلم هایش را تماشا کند. بهرام بیضایی تاریخ و اسطوره و زن ایرانی را به زبان خودش بازآفرینی کرد. رخشان بنی اعتماد دوربین را برد جایی که معمولاً مدیران دوست ندارند دوربین آنجا برود؛ وسط زندگی واقعی مردم.

و رسیدیم به اواخر دهه هفتاد...دوره ای که سیاست و فرهنگ، برای مدتی کوتاه تر از آنچه باید، پذیرفتند جامعه را نمی شود فقط از پشت تریبون شناخت.

در سال‌های ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی، فضای فرهنگی برای بسیاری از سینماگران یادآور امکان بیشتری برای تجربه، گفت و گو و عبور از برخی خطوط تثبیت شده بود. سینمای اجتماعی جسورتر شد، زنان از حاشیه روایت ها به مرکز آمدند و خانواده، سیاست، خشونت، شکاف طبقاتی و تناقض های جامعه بی پرده تر به قصه ها راه یافتند.

«دو زن»، «قرمز»، «زیر پوست شهر»، «دایره»، «سگ کشی»، «ارتفاع پست»، «مارمولک» و بسیاری آثار دیگر، هر یک از زاویه ای بخشی از جامعه ای را روایت کردند که می خواست خودش را روی پرده ببیند؛ حتی اگر آن تصویر چندان خوشایند نبود.

مگر کار آینه چیز دیگری است؟ مشکل سیاست همیشه از جایی شروع می شود که از آینه انتظار دارد به جای نشان دادن صورت، صورت را روتوش کند.

سینما قرار نیست فقط نقاط روشن را نشان دهد، قرار نیست گزارش عملکرد بسازد و قرار نیست هر فیلم در پایان ثابت کند همه چیز خوب است.اگر همه چیز خوب باشد، اصلاً هنرمند برای چه باید فیلم بسازد؟هنر از زخم می آید، از پرسش می آید، از چرا می آید و درست به همین دلیل است که جوامعی که زیاد از پرسش می ترسند، معمولاً با هنرمندانشان هم رابطه راحتی ندارند.گاهی فکر می کنم ما هنوز همان جمله «سینماتوگراف آدم تربیت می کند» را جدی نگرفته ایم.اگر گرفته بودیم، فرهنگ نخستین جایی نبود که هنگام کمبود بودجه سراغش برویم.

173037621

هنر را نمی‌شود با بخشنامه تربیت کرد

سالن سینما در شهرهای کوچک آرزو نبود، فیلم‌ساز ماه ها و سال ها پشت در مجوز نمی ماند. اثر هنری به سلیقه یک مدیر کم دوام گره نمیخورد و عمرش با عمر پروانه نمایش همزمان نمی شد؛ هنرمند هم برای گفتن هر جمله مجبور نبود اول حدس بزند این جمله ممکن است کدام میز اداری را ناراحت کند.

هنر را نمی شود با بخشنامه تربیت کرد؛ بخشنامه نهایتاً کارمند تربیت می کند. سینما دقیقاً زمانی زنده است که بتواند خلاف انتظار ما حرف بزند. وقتی بتواند قدرتمند را ناراحت کند، ضعیف را ببیند، فراموش شده را به قاب برگرداند و از چیزی بگوید که گفتنش پشت تریبون دشوار است.

شاید راز ماندگاری علی حاتمی هم همین بود. او فهمیده بود گاهی برای گفتن حرف امروز، باید لباس قاجار تن شخصیت ها کرد؛ آن وقت می توان جمله ای گفت که چهل سال بعد هنوز مردم زیر لب تکرارش کنند: «از این راه به خدا نمی رسی حاجی؛ به خانه خدا شاید…»

سینما حافظه ماست؛ گاهی «گاو» است، گاهی «قیصر»، گاهی «مادر»، گاهی «هامون»، گاهی «خانه دوست کجاست؟»، گاهی «از کرخه تا راین» و گاهی فقط یک دیالوگ از علی حاتمی که بیشتر از صدها سخنرانی درباره تاریخ این سرزمین حرف دارد.

21 شهریور، روز سینما به همه آنهایی که هنوز در این تاریکی، چراغ آپارات را روشن نگه داشته‌اند، مبارک.

انتهای پیام

دیدگاه تان را بنویسید