نقش و جایگاه ترویج کشاورزی در شبکهسازی زیستبومهای کشاورزی
تهران- ایانا- عبداله موموندی، پژوهشگر و مشاور حوزه ترویج و حکمرانی کشاورزی، با تأکید بر ضرورت بازاندیشی در مفهوم دانش در کشاورزی، معتقد است مسائل پیچیدهای مانند بحران آب، تغییرات اقلیمی و امنیت غذایی دیگر با رویکردهای تکرشتهای و انتقال یکسویه دانش قابل حل نیستند و ترویج کشاورزی میتواند با عبور از نقش سنتی انتقال فناوری، به حلقه پیوند میان دانش علمی، تجربه کشاورزان و ظرفیتهای متنوع زیستبوم کشاورزی تبدیل شود.
درک مسائل امروز کشاورزی تنها زمانی ممکن است که ابتدا خودِ «دانش» را مورد بازاندیشی قرار دهیم. برای دههها، سازماندهی دانش علمی بر مبنای رشتههای تخصصی صورت میگرفت؛ هر رشته با مرزهای مشخص، زبان خاص و روششناسی منحصر به خود، جهان را از زاویهای محدود اما عمیق مشاهده میکرد. این ساختار رشتهای، اگرچه یکی از موتورهای اصلی پیشرفت علمی بوده است، اما در مواجهه با مسائل پیچیده جهان معاصر با محدودیتهای جدی روبهرو شده است. مسائلی همچون امنیت غذایی، بحران آب، پایداری منابع طبیعی، تغییرات اقلیمی و تابآوری معیشت روستایی، دیگر در مرزهای یک رشته علمی قابل فهم یا حل نیستند. این مسائل در نقطه تلاقی طبیعت، جامعه، اقتصاد، فناوری و سیاست شکل میگیرند و همین امر سبب میشود که راهحل آنها نیز در مرز میان حوزههای مختلف دانش جستوجو شود.
به همین دلیل، ادبیات فلسفه علم و مطالعات میانرشتهای، طیفی از شیوههای مواجهه با دانش را مطرح کرده است؛ طیفی که از رویکردهای تکرشتهای آغاز میشود و تا رویکردهای فرارشتهای امتداد مییابد. در رویکرد تکرشتهای، مسئله در چارچوب یک علم خاص تعریف و تحلیل میشود. این نوع نگاه برای مسائل ساده و مشخص کارآمد است، اما در برابر مسائل چندبعدی و پویا، بهتدریج دچار محدودیت میشود. رویکرد چندرشتهای گامی فراتر میرود و چند رشته را در کنار هم قرار میدهد، اما تعامل عمیقی میان آنها برقرار نمیکند. در این حالت، هر رشته همچنان با زبان و منطق خود سخن میگوید و در نهایت نتایج کنار یکدیگر قرار میگیرند، بدون آنکه فهمی مشترک و یکپارچه شکل گیرد.
رویکرد میانرشتهای تلاش میکند این فاصله را کاهش دهد و مفاهیم و روشهای رشتههای مختلف را بهصورت ترکیبی در تحلیل مسئله به کار گیرد. با این حال، حتی در این سطح نیز نقطه عزیمت همچنان رشتهها هستند و نه خودِ مسئله. مرزهای دانشی همچنان پابرجا باقی میمانند و مسئله بیشتر از منظر دانشگاه فهم میشود تا از دل واقعیت زندگی.
اما نقطه اوج این تحول معرفتی، رویکرد فرارشتهای است. در این رویکرد، مسئله نه از دل تقسیمبندیهای دانشگاهی، بلکه از بطن زندگی واقعی آغاز میشود. در اینجا دانش علمی فقط یکی از منابع شناخت است؛ در کنار آن، دانش تجربی کشاورزان، دانش بومی جوامع محلی، تجربه عملی متخصصان، ارزشها، هنجارها و حتی منافع ذینفعان نیز بخشی از فرایند فهم مسئله محسوب میشوند. آنچه فرارشتهای را از میانرشتهای متمایز میکند، همین عبور از مرزهای دانشگاه و ورود به جهان واقعی زندگی و عمل است.
از این منظر، فرارشتهای صرفاً یک روش علمی نیست، بلکه نوعی شیوه مواجهه با پیچیدگی است؛ شیوهای که میکوشد بهجای سادهسازی واقعیت، با پیچیدگی آن همزیستی کند. این نگاه برای کشاورزی اهمیت بنیادین دارد، زیرا کشاورزی اساساً در نقطه تلاقی طبیعت، فناوری، فرهنگ، اقتصاد و سیاست قرار دارد. هیچ مسئله کشاورزی را نمیتوان صرفاً فنی، اقتصادی یا اجتماعی دانست؛ هر مسئله همزمان همه این ابعاد را در خود دارد. از همینجا، اهمیت بازخوانی جایگاه ترویج کشاورزی آشکار میشود.
پیش از آنکه بتوان از نقش ترویج در شبکهسازی سخن گفت، باید روشن شود که ترویج اساساً چه نوع دانشی است. بسیاری از برداشتهای رایج، ترویج را صرفاً ابزاری برای انتقال فناوری یا شکلی از آموزش غیررسمی میدانند. این برداشتها اگرچه بخشی از تاریخ ترویج را بازتاب میدهند، اما برای توضیح ماهیت امروزین آن کافی نیستند. ترویج کشاورزی، برخلاف تصور رایج، تنها یک حرفه اجرایی یا آموزشی نیست؛ بلکه نوعی قلمرو معرفتی است که در مرز میان علم و عمل شکل میگیرد.
ترویج نه در دانشگاه بهتنهایی معنا پیدا میکند و نه صرفاً در مزرعه. هویت واقعی آن در نقطه برخورد این دو جهان شکل میگیرد؛ جایی که دانش علمی و تجربه عملی با یکدیگر وارد گفتوگو میشوند و از دل این گفتوگو، فهمهای تازه متولد میشود. به همین دلیل، ترویج را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک رشته دانشگاهی توضیح داد. ترویج در بطن مسائل چندبعدی فعالیت میکند؛ مسائلی که همزمان فنی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و نهادیاند. همین ویژگی، آن را به قلمرویی ذاتاً فرارشتهای تبدیل میکند.
روششناسی ترویج نیز مؤید همین ماهیت است. بسیاری از روشهایی که امروز در ترویج بهکار گرفته میشوند—مانند مدارس مزرعهای کشاورزان، ارزیابی مشارکتی، یادگیری جمعی و پژوهشهای عملنگر—محصول یک رشته خاص نیستند، بلکه از ترکیب تجربه، دانش و تعامل اجتماعی در بستر عمل شکل گرفتهاند. در این روشها، مسئله واقعی مزرعه نقطه آغاز است و دانش در فرایند تعامل میان کنشگران تولید میشود، نه صرفاً در محیط دانشگاه.
در بسیاری از علوم، دانش ابتدا در مراکز علمی تولید و سپس به عرصه عمل منتقل میشود. اما در ترویج، اغلب این فرایند معکوس است. دانش در جریان گفتوگو، مشاهده، تجربه و آزمون مشترک در مزرعه شکل میگیرد و سپس در قالبهای علمی و اجرایی بازتاب مییابد. از این منظر، مزرعه صرفاً محل «کاربست» دانش نیست، بلکه محل «آفرینش» آن است و مروج نه انتقالدهنده دانش، بلکه شریک تولید آن محسوب میشود. همین ویژگی، ترویج را به قلمروی طبیعی «تولید مشترک دانش» تبدیل میکند.
بنابراین، میتوان ترویج کشاورزی را حوزهای دانست که در آن دانش علمی، دانش تجربی، دانش بومی و دانش مدیریتی در بستر مسائل واقعی با یکدیگر ترکیب میشوند و فهمی تازه ایجاد میکنند. این فهم نه در مرزهای رشتهها، بلکه در مرز میان انسان، طبیعت، فناوری و نهادها شکل میگیرد. چنین ماهیتی، ترویج را به یکی از معدود حوزههایی تبدیل میکند که توانایی فهم و مدیریت پیچیدگی زیستبومهای کشاورزی را دارد.
همین ویژگی، زمینهساز نقش مرکزی ترویج در شبکهسازی زیستبومهای کشاورزی است. همانگونه که در یادداشتهای پیشین اشاره شد، زیستبومهای کشاورزی شبکههایی پیچیده از کنشگران، منابع و جریانهای دانشی هستند. کشاورزان، دانشگاهها، مراکز تحقیقاتی، شرکتهای خصوصی، نهادهای مالی، سیاستگذاران، سازمانهای محلی و بازار، هر یک بخشی از ظرفیت لازم برای حل مسائل کشاورزی را در اختیار دارند. اما وجود این ظرفیتها الزاماً به معنای همکاری و همافزایی نیست.
تجربههای توسعه نشان دادهاند که حتی در محیطهایی که نهادهای متعدد حضور دارند، نبود اعتماد، فقدان زبان مشترک، ضعف ارتباطات و نبود فهم مشترک از مسئله، مانع شکلگیری شبکههای واقعی میشود. شبکهسازی صرفاً یک فرایند اداری یا ساختاری نیست، بلکه فرایندی انسانی، ارتباطی و شناختی است. شبکه زمانی شکل میگیرد که میان کنشگران گفتوگو برقرار شود، اعتماد ایجاد گردد و دانش بتواند در میان آنها جریان پیدا کند. این همان نقطهای است که نقش ترویج برجسته میشود.
ترویج کشاورزی از معدود نهادهایی است که بهطور طبیعی در موقعیتی مرزی قرار دارد. از یکسو با نظام علمی و تحقیقاتی در ارتباط است و زبان و منطق علم را میشناسد، و از سوی دیگر با واقعیتهای مزرعه، محدودیتهای کشاورزان و پیچیدگیهای زندگی روستایی آشناست. این موقعیت مرزی، به ترویج قابلیتی میدهد که در نظریه شبکه از آن با عنوان «مرزگستری» یاد میشود؛ یعنی توانایی عبور از مرزهای دانشی، نهادی و فرهنگی و ایجاد پیوند میان جهانهایی که معمولاً زبان مشترکی ندارند.
افزون بر این، ترویج از حوزههایی مانند آموزش بزرگسالان، ارتباطات توسعه، جامعهشناسی روستایی و نظریه سیستمها، مهارتهایی را اخذ کرده است که به آن امکان میدهد فرایندهای یادگیری جمعی را سازماندهی کند. شبکه زمانی زنده و پایدار میشود که افراد بتوانند در فضایی مبتنی بر اعتماد و گفتوگو، تجربهها و دانش خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و به فهم مشترکی از مسئله برسند. ترویج، برخلاف بسیاری از نهادهای پژوهشی یا سیاستگذار، حضوری مستمر در میدان دارد و همین حضور، سرمایه اجتماعی لازم برای شبکهسازی را فراهم میکند.
در عمل، ترویج همچون پلی میان بخشهای مختلف زیستبوم کشاورزی عمل میکند. هنگامی که کشاورزان با مسئلهای مواجه میشوند، این ترویج است که مسئله را صورتبندی کرده و آن را برای پژوهشگر قابل فهم میسازد. هنگامی که یافتههای علمی تولید میشوند، این ترویج است که آنها را به زبان قابل استفاده در مزرعه ترجمه میکند. زمانی که سیاستگذاران برنامهای طراحی میکنند، این ترویج است که واقعیتهای میدانی و پیامدهای اجرایی آن را بازتاب میدهد. حتی زمانی که شرکتهای خصوصی فناوری جدیدی ارائه میکنند، این ترویج است که سازگاری آن را با شرایط واقعی کشاورزان ارزیابی میکند.
به همین دلیل، در ادبیات نظامهای نوآوری کشاورزی، ترویج دیگر صرفاً یک نهاد آموزشی تلقی نمیشود، بلکه بهعنوان یک «کارگزار نوآوری» شناخته میشود. کارگزار نوآوری کسی است که شکافهای ساختاری میان گروهها و نهادها را شناسایی کرده و از طریق تسهیل گفتوگو، ایجاد پیوندها و شکلدهی فعالیتهای مشترک، شبکه را فعال و پویا نگه میدارد. نقش ترویج در زیستبوم کشاورزی دقیقاً از همین جنس است؛ یعنی معماری روابط همکاری و هدایت شبکه به سمت همافزایی.
اگر زیستبوم کشاورزی را همچون پیکری زنده تصور کنیم، منابع طبیعی حکم قلب، سیاستگذاری حکم مغز و نهادهای اقتصادی حکم ماهیچههای این پیکر را دارند؛ اما ترویج را میتوان «سیستم عصبی» این زیستبوم دانست. همانگونه که سیستم عصبی پیامها را منتقل میکند، بازخوردها را جمعآوری میکند، میان اندامها هماهنگی ایجاد میکند و امکان واکنش بهموقع را فراهم میسازد، ترویج نیز جریان دانش، ارتباطات، یادگیری و نوآوری را در زیستبوم کشاورزی سازماندهی میکند.
از این منظر، ترویج کشاورزی دیگر صرفاً ابزار انتقال فناوری نیست، بلکه زیرساخت شناختی و ارتباطی زیستبوم کشاورزی است؛ نهادی که میتواند میان دانش و عمل، میان سیاست و مزرعه، و میان بازیگران پراکنده شبکه پیوند برقرار کند. همین نقش است که ترویج را به یکی از بنیادیترین عناصر معماری شبکههای همافزا تبدیل میکند؛ شبکههایی که بدون آنها، کشاورزی معاصر توان مواجهه با پیچیدگیهای جهان امروز را نخواهد داشت.
عبداله موموندی/ پژوهشگر و مشاور حوزه ترویج و حکمرانی کشاورزی
دیدگاه تان را بنویسید