خداحافظ غلامرضای مادر
تهران- ایانا- کشاورزان خوب میدانند بعضی درختها فقط میوه نمیدهند، سایه هم دارند. اکبر عبدی هم از آن آدمهایی بود که سالها بر حافظه جمعی ایرانیان سایه انداخت؛ هنرمندی که با رفتنش، بخشی از خاطرات مشترک چند نسل ورق خورد.
خبر رفتنت را روی صفحه کوچک موبایلم دیدم و همان لحظه پرت شدم جلوی همان تلویزیونهای سنگینی که باید چند بار به بدنهشان ضربه میزدیم تا تصویرشان صاف شود.
برگشتم به خانه قدیمیمان؛ به فرشهای گلدار، بخاری گوشه اتاق، بوی چای تازهدم، صدای ظرف شستن مادر و دفتر مشقی که گوشه اتاق افتاده بود و من یادم رفته بود فردا باید بروم مدرسه.
تو در صفحه تلویزیون ظاهر میشدی و ما برای چند دقیقه همهچیز را فراموش میکردیم.
عمو اکبر عزیز،
ما تو را اول بهعنوان بازیگر نشناختیم. اصلاً آن روزها نمیدانستیم بازیگر یعنی چه. فکر میکردیم واقعاً یکی از فامیلهایی؛ همان عموی بامزهای که هر وقت به خانه میآید، صدایش از ته راهرو شنیده میشود و هنوز ننشسته، همه را میخنداند.
با عجلهها و دستپاچگیهایت در "باز مدرسهام دیر شد" همراه شدیم. خودمان هم صبحها دیرمان میشد، خودمان هم دنبال جورابهایمان میگشتیم و با موهای نامرتب و لقمهای در دست، بهسمت مدرسه میدویدیم. اما تو بلد بودی همان اضطراب کوچک و کودکانه را به خنده تبدیل کنی.
در "محله برو بیا" آنقدر خودمانی بودی که خیال میکردیم آن محله جایی همین نزدیکیهاست؛ شاید دو کوچه پایینتر از خانه ما. جایی که میشد درش را باز کرد، وارد شد و تو را دید که با همان صورت معصوم و شیطنت کودکانهات، وسط ماجرا ایستادهای.
راستش را بخواهی عمو اکبر، با "دزد عروسکها" خیلیهایمان از تو ترسیدیم.
پتو را تا زیر چشمهایمان بالا میکشیدیم، اما باز هم از لای آن نگاهت میکردیم. دلمان میخواست تلویزیون را خاموش کنند، ولی اگر خاموشش میکردند، اعتراض میکردیم. هم ترسناک بودی و هم بامزه؛ هم میترساندی و هم نمیگذاشتی نگاهمان را از صفحه برداریم.
سالها بعد فهمیدیم آن کار عجیب فقط از کسی برمیآمد که بلد بود به آدمی دیگر تبدیل شود؛ آنقدر کامل که فراموش کنیم زیر آن گریم، همان عمو اکبر خودمان پنهان شده است.
تو از محله برو بیا و باز مدرسهام دیر شد وارد کودکیمان شدی و با سفر جادویی، دزد عروسکها، اجارهنشینها، مادر، آدمبرفی، اخراجیها، در چشم باد و دهها نقش دیگر، کنارمان ماندی.
هر بار با چهرهای تازه؛ گاهی کودک، گاهی پیرمرد، گاهی مادربزرگ، گاهی مردی ساده و دوستداشتنی و گاهی شخصیتی که باورمان نمیشد همان بازیگر قبلی باشد.
اما قصه فقط خندیدن نبود.
در مادر، وقتی غلامرضا شدی، تازه فهمیدیم کسی که میتواند از ته دل بخنداندمان، میتواند به همان اندازه عمیق، دلمان را بلرزاند. پشت آن صورت ساده و آن نگاه کودکانه، چیزی بود که نمیشد نامش را فقط بازی گذاشت.
تو انگار غلامرضا را بازی نمیکردی؛ خود غلامرضا شده بودی.
همانجا بود که فهمیدیم خنده و گریه آنقدرها هم از یکدیگر دور نیستند. گاهی آدم به صورتت نگاه میکرد و نمیدانست باید بخندد یا بغض کند.
شاید راز ماندگار شدنت همین بود. تو هیچوقت فقط یک کمدین نبودی. خندههایت همیشه تهماندهای از غصه داشتند و غصههایت، معصومیتی شیرین که نمیگذاشت کاملاً تلخ شوند.
ما بزرگ شدیم، عمو اکبر.
کیفهای مدرسه کنار رفتند.
تلویزیونهای قابدار جمع شدند.
نوارهای ویدئویی گم شدند.
خانه مادربزرگمان خلوت شد.
بعضی از آدمهایی که کنارمان فیلمهایت را میدیدند، دیگر نیستند.
شاید برای همین خبر رفتنت اینقدر سنگین بود.
ما فقط برای یک بازیگر گریه نکردیم.
برای بخشی از خودمان گریه کردیم؛ برای روزهایی که دیگر برنمیگردند، برای خانههایی که شکلشان عوض شده، برای آدمهایی که جایشان خالی است و برای کودکیای که سالها بود خیال میکردیم فراموشش کردهایم.
تو رفتی و ناگهان فهمیدیم هنوز گوشهای از وجودمان، همان بچهای است که با دیدنت میخندید، از دزد عروسکها میترسید و برای غلامرضای مادر، یواشکی اشک میریخت.
از دیشب خیلیها نوشتهاند نابغه بودی، تکرار نمیشوی و سینمای ایران یکی از بزرگترینهایش را از دست داده است. همکارانت از استعداد، رفاقت و مهربانیات گفتهاند. اما برای ما مردم، همه این کلمهها در نهایت در یک اسم خلاصه میشود:
عمو اکبر.
این بار دیگر نگران نباش؛ مدرسهات دیر نشده.
این ماییم که کمی دیر فهمیدیم چقدر از کودکیمان را به تو بدهکاریم.
و تو هرگز تکرار نخواهی شد.
علی محمدزاده وردین/ دستیار ویژه رئیس مرکز روابط عمومی وزارت جهاد کشاورزی
دیدگاه تان را بنویسید